برف بازی
دختر عزیز از جونم:یسنا نفس بلاخره برف اومد و دل همه رو شاد کرد، حسابی همه شاد و خوشحال بودن،از شب قبلش من که حسابی ذوق داشتم که برف بیاد حتی شب تا صبح چند بار بیدار شدم و رفتم دم پنجره ببینم برف میاد یا نه صبح بیدار شدیم و دیدیم بله کلی همه جا سفید پوش شده و شما اولش تعجب کردی و میگفتی مامان درختا الان دردشون میگیره ،ولی بهت گفتم پنجره رو باز کن و به برف ها دست بزن ،وقتی برفا رو دست زدی کلی کیف کردی باهم زود صبحانه خوردیم و کارای خونه رو کردیم و ناهارم برام ماکارانی که عاشقشی درست کردیم و زنگ زدیم به محمدجوادینا و باهاشون هماهنگ کردیم و رفتیم تو حیاط برف بازی خیلی حال داد شاید به من بیشتر از تو ،چون برف بازی و آدم برفی درست کردن ...
نویسنده :
مامان و بابا
21:37



